دنیای دختر انه ی من

روایتی از دنیای صورتیه یک دختر

دل تنگی

بعد از این همه وقت.........

 

دلم برای نوشتن تنگ شده.........برای دوستانم.

 

می خوام دوباره بنویسم

  
نویسنده : شوکولا ; ساعت ٩:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢۱
تگ ها :


بله

سلام.خیلی تشکر می کنم از بابت حجم عظیم نظرات در پست قبلیعینک...متعجبم از این که حتی بعضی ها هم(توجه بفرمایی که از بعضی ها مقصودمان کیستشیطان)اصلا انگار نه انگار که ما اینجا پست می گذاریم و حتی برایشان ایمیل(یا بهتر بگویم نامه ی فدایت شوم! )هم می فرستیم که ترو خدا بیا و با من قهر نکن و نظر بده ولی به قول یارو گفتنی انگار نه انگار...باشد به موقع در مراسم استفبالشان در فرودگاه با یک پخخخخخ نا گهانی اونم از ناحیه پشت سر جبران می کنیم و دیگه مسئولیت سکته مکتش بر عهده ی خودشان استزبان(اگر چه خودشان یک عمر است یک ملت را سکته داده اند که به ایران بیایند اما هنوز افتخار نداده اند و به قول یارو گقتنی در آب نمک خوابانده اند ملت راهیپنوتیزم)

عرضم به حضورتون که الان که دارم این پست رو می گذارم مدت زیادی از شروع انتخابات گذشته ولی من هنوز نرفته ام رای بدهم چون گذاشتم آخر وقت برم که خلوت باشد.این که می خواهم هم به کی رای بدهم به شما اصلا مربوط نیست..آقا به زندگیه خودت برس...دهابازنده

چند روزیه که یه موضوعی فکرمان را به خود مشغول کرده.افسوس.اونم نحوه ی بعله گفتن سره سفره ی عقد است..نمی دانیم چگونه بعله را بگوییم که هم راحت باشد هم خوبکلافه....در اینجا چند نمونه بعله گفتن را برای شما اوردم تا شما نظر بدهید(پذیرای هر گونه نظرات شما هستیم..به جانه خودم)

١-عروس خانوم وکیییییییلم؟

من:بععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععععله(اینهو بز!)

٢-عروس خانم وکیلم؟

با اجازه بابام و مامانمو عمه جون و عمو جون و مادر بزرگ گرامی و همسایه عمه جون ایناو پدره خواهر شوهره داییه پسر عمه ی دختر خالمو و اینا....بعله(می گن اسمشونو نگی بهشون بر می خوره......عجبا؟!؟!؟)

٣-عروس خانوم وکیلم؟

نه..نمی خوام(بعد هم صحنه کات می خوره میره رو تصویر منصور که می گه..قرارمون یادت نره...ساعته عشق یادت نره..منم با لباس عروس فرار می کنم که برم سره قرار...ولی این اصلا منصفانه نیست که من بعدش برم تصادف کنم با تریلی هیجده چرخ شاخ به شاخ شم..یعنی چی اصلا؟...غلت کردم اصلادل شکسته)

۴-عروس خانوم وکیلم؟

من:بله؟؟؟؟سوال

مبارکه....گیلی..لی لی لی لی

(کی گفت بله که شما دست زدید؟)

۵-عروس خانوم وکیلم؟

من:ب...ع....

عروس رفته گل بچینهمنتظر

عروس خانوم برای بار دوم..وکیلم؟

من:بع.....ل....

عرس رفته نمی دونم چی چی بیارهآخ

عروس خانوم برای بار سو............من:بععععععععععله..بعله..بعله حاج آقا

(خاک به سرم یعنی من اینقدر هولم؟خجالت......نه ..وای)

۶-عروس خانوم وکیلم؟

من:خواهش می کنم حاج آقا وکالت از ماست..شرمنده میفرماییدنیشخند

.

.

.

همونطور که میبینید روش های زیادی برای بله گفتن هست اما من حتما سوتی میدم می دونم.....پریشب هم رفتیم با مادر گرامی لباس و سفره ی عقد هم رزرو کردیم...نباتی.لباس عروس نباتی با دامنه چین چین چین چین چین چین..بهد تازه توی دامن گلای رز زرد کار شده.ایشالا عکس می گرم میزارم براتون.فعلا

  
نویسنده : شوکولا ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٢٢
تگ ها :


گربه کشی

سیسولی(سوسولی؟)

خوبید؟..(کی خوبه بابا؟مگه کی میاد به این وبلاگ من زده سر بزنه؟اونام که میومدن بی معرقت شدن..ای بی معرفتا..ای بی معرفتا)

امروز نبودید ببینید چی شده بود..یه بچه گربه اندازه یه فندق اومده بود تو خونمون..اگه بدونید منو ساچی و ددی(dady)چی کار کردیم که اینو بندازیم بیرون..رفته بود زیره یخچال.ساچی با سیخ از اینور می زد زیره یخچال ددی از اونور می خواست بگیره. این جانب هم که روی یکی از صندلی های میز نهار خوری ایساده بودم و نظاره گر کل ماجرا بودم.البته با موبایلم هم فیلم گرفتم تا بعد که به ننه ی گرامی  از سفر تیرون(تهرون)بر میگرده نشون بدم یهش و با هم یه شیکم به کل ماجرا بخندیم.آخر سر هم بابا انداختش توی یه کیسه وبردش رو دیوار گذاشتش.

حالا باید کل آشپزخونه رو استریل کنم........

  
نویسنده : شوکولا ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۸
تگ ها :


روزمرگی

سلام به دوستان

می بینید که قالب رو عوض کردم...اینم یه جور تنوعه دیگه..نه؟

الان دوره زمونه خیلی فرق کرده..آدم های زیادی واردپرشین بلاگ . بلاگفا(یا هر سرویس دیگه ای)شدن که همشون فقط و فقط می خوان آمار وبلاگشون رو بالا ببرن.یه جمله می نویسن و اون رو توی قسمت نظر ها 100 نفر به عنوان کامنت ارسال می کنن .مثلا جمله ای با این مضمون:

"

سلام.

وبلاگ فوق العاده ای داری

خوشحال میشم به وبلاگ من هم سر بزنی..

"

می بینید؟خب این چی نشون میده.؟این که طرف حتی یه کلمه از پست هاتو نخونده .حتی نمی دونه تو درباره ی چی کلا می نویسی.من خودم خیلی وقته که سراق وبلاگ ها نمیرم..چون وفت ندارم.چون من باید تک تکه پست هارو بخونم و با توجه به پست نظر بدم.و الا برای من هم آسونه یه جمله رو تو کل وبلاگ های لیست لینکم ارسال کنم.بگذریم.

انتخابات نزدیکه.تلویزیون مرتب نامزد ها انتخاباتی رو نشون میده که دارن صحبت هایی درباره انتخابات و کشور میزنن.هر شب تلویزیون ساعتی رو اختصاص میده  به یکی از کاندیدا ها و حرفاشون.جالبه...هنوز تصمیم دقیق نگرفتم که به چه کسی رای بدم.البته دارم بررسی می کنم....

 

این روزا نیکان کوچولوی من زندگیم رو شیرین کرده......این نصف بچه با اون زبون تازه باز شدش و حرفای نصفه و نیم بندش و شیرینی هاش و نمک ریختن هاش اینقدر منو اسیر خودش کرده که هر لحظه تمام وجودم برای دیدینشو بغل کردن و بوسیدنش پر می کشه..ایشالا خدا حفظش کنه.

و اما از شوهری بگم...امشب اینجا بود...دوتایی ذوق داشتیم واسه فلیور ویو توربو ای که مامان ار میشاب خریده بود.رسما افتتاحش کردیم.مرغ پختیم .من سسش  درست کردم مامان هم چیدشون تو دستگاه .از اول تا آخر هم منو شوهری نشسته بودیم و به غذای تو دستگاه خیره شده بودیم تا کل مراحل پخته شدنش رو دقیق ببینیم.شوهری خیلی از این دستگاه خوشش اومده.کلا دوست داره..منم همین طور..هر چی باشه به نفع منه که...غذا های رژیمی می خورم.بدونه روغن ولی سرخ شده...به به

البته شوهری خیلی لاغره..عاشق چیزای چربو چیلی هم هست....بهش حسودیم میشه آخه هرچی می خوره چاق نمیشه.

من اگه یه سومه چیزایی که اون روزانه می خوره رو بخورم می ترکم از چاقی...به خدا

خداروشکر از پارسال تا الان وزنم تقریبا ثابت مونده وفقط گاهی یا یه کیلو چاق میشم یا یه کیلو لاغر.خودم خیلی دوست دارم لاغر تر از این شم..اما همه میگن هیکلم خوبه.میگن عروس توپر قشنگ تره..اما من خودم دوست دارم اینقدر لاغر شم عین نی قلیون ...البته همچین چیزی امکان نداره مگه اینه خودمو بکشم.

خب دیگه باید این پست طولانی رو تموم کنم.امیدوارم خوانده ای داشته باشه.

نهایت نامه:تقدیم به تو

می خواستم بت بگم چقدر پریشونم

دیدم خود خواهیه دیدم نمی تونم

تحمل می کنم بی تو به هر سختی

به شرطی که بدونم شادوخوشبختی

به شرطی بشنوم دنیات آرومه

که دوسش داری، از چشمات معلومه

یکی اونجاس شبیه من، یه دیوونه

که بیشتر از خودم قدرتو می دونه

جی کار کردی که با قلبم

به خاطر تو بی رحمم

تو می خندی چه شیرینه گذشت

                                تازه می فهمم تازه میفهمم

تورو میخوام تمومه زندیگم اینه

دارم میرم ته دیوونگیم اینه

نمیرسه به تو حتی صدای من

تو خوشبختی همین بسه برای من

 

 

                                     

  
نویسنده : شوکولا ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳
تگ ها :


تولد وبلاگم..آغاز بحران

به به به به..ببین کی اینجاست....شوکولات خانوم رو امروز بندازی بالا یه هفته دیگه ش..ت...ر..ق....کوبیده میشه به زمین..یه هویی...به جونه شما.

من کجام...اینجا کجاس؟....ها؟چی؟..کی؟..آهان فکر کنم آلزایمرو گرفتم از بس نیومدم اینجا...ها ها

سالگرد تولده وبلاگمه..وبلاگی که یه روزی با تمام امید و آروزیی که به آینده داشتم بناش کردم...نمی دونم چطوری شد..ولی شد..به همین راحتی.وبلاگی زدم که حرفام رو توش بنویسم..یه پل ارتباطی بزنم بین دنیای درونم و دنیای مجازی بیروون.

چه روزایی گذشت...دوستایی که پیدا کردم..مهمونه ناخونده ای که وارده زندگیم شد و جریان زندگیم رو دگرگون کرد..پسر عمه ای دور که خیلی از حرفای دلم رو بهش زدم و اون هم مثل به دوست تمام عیار.برام کم نزاشت(خیلی دوست دارم).....برادرم حسین که از طریق همشهری جوان باهاش آشنا شدم و هنوزم که هنوزه خیلی از مشکلاتم رو برادرانه حل میکنه...دوستی به نام آلنیلام که تویه یه دنیایه وبلاگی غریب بود ولی اومد پیش ما پرشین بلاگی ها..وای الان چقدر صمیمی شدیم..چقدر دلمون می خواد همدیگرو ببینیم...اما هنوز نشده....و دوستای دیگه ای که با هر کدومشون یه خاطره ی شیک دارم.

روزی که وبلاگم رو بستم یادم نمیره..اونم به خاطر چی؟به خاطر بچه بازی های یه نفر که می گفت دوسته......اما نبود...اما بعد دوباره وبلاگ رو راه انداختم..ماه رمضان بود انگار.درست یک ماه وبلاگم بسته بود.وقتی اون مهمون عجیب غریب رفت فهمیدم که قبری که بالای سرش گریه می کنم توش مرده ای نیست.پس برگشتم به زندگیه عادی....

مهر ...آبان..آذر..سه ماهی که با هواس پرتی های من و آپ های پی در پی گذشت..دوستام زیاد شدن و حتی آمار نظراتم به 80 تا هم رسید.روزی 100 یا 200 بازدید کننده داشتم..اما غمگین بودم..درس نمی خوندم و تو خودم غرق شده بودم...کشتیه من توی طوفان چند ماه گذشتش شکسته شده بود و برام چیزی نمونده بود چز یه تنفر عمیق...به خودم دلداری می دادم اما نمیشد..هیچ جوره...عمق فاجعه به حدی بود که ضربه ای بزرگ به درسم وارد شد....خجالت زدم.

آخر های آذر بود که مهمونه دیگه ای اومد تو زندگیم...تو موقعیتی که هیچ چیز و هیچ کس برام قابل اعتماد نبودن..اون مهمون منو وادار کرد به زندگی برگردم.بازم نمی دونم چطور شد...دوسه ماهی سرگشته بود...مثل دیوونه ها اونم به خاطر پیشنهاد ازدواج پسر عمو ...می ترسیدم...از پسر عمویی که مثل برادر دوسش داشتم می ترسیدم...ازش فرار می کردم...می فهمید...درک میکرد...اما هیچی نمی گفت.فقط با چشماش آرامشی رو که دنبالش می گشتم بهم تزریق میکرد.

کم کم فهمیدم می شه اعتماد کرد...میشه تصمیم گرفت..

من بچه بودم...بچه هستم...در مقابل پسر عمویی که عاقل و دنیا دیده بود.همیشه برام یه سوال بزرگ بود...چرا من؟منی که هنوز نصف وجودم تو دوران کودکی باقی مونده...اما جواب سوالم فقط لبحند بود..لبخندی که عشق توش پیدا بود....دارم به خودم میخندم...چرا من زود تر نفهمیده بودم که نگاه ها پسر عمو معنی داره؟تقصیر من نبود ....حواسی برام نمونده بود.

. امروز اولین سالگرد تولد وبلاگم...در حالی دارم می نویسم که حدود دو ماه دیگه جشنه عقدمه....چی فکر می کردیمو..چی شد...این یک سال یک روزش هم آراشم نبوده...نمی دونم اولین شبه آرامش کی خواهد بود.

  
نویسنده : شوکولا ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٢٢
تگ ها :


 

اول خدا

بعدش وطن(افتخار می کنم به کشورم(مخصوصا این چند روز که مرتب می شنوم که تو همه ی زمینه ها پیشرفت کرده و دیگه حرفی واسه گفتن داره(به ویژه انرژی هسته ای(که حقیقاتان حق ماست و ازش نمیگذریم)))

من کشورم رودوست دارم و مردمم رو و همه چیزش رو.

بعدش سلام به شما.

خوبید؟

تصمیم گرفتن درس بخونم.باید بران گندی که ترم پیش زدم رو بکنم.با توکل به خدا.

 

  
نویسنده : شوکولا ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٩
تگ ها :


 

 

السلااااااااااااااام.خوبید؟

گاها آدم ها گاهی وقتی میشن...یعنی چی؟یعنی اینکه گاهی یادشون میفته که گاهگداری یه کاری رو انجام می دادن اما گاهیه که دیگه اون گاهیان رو انجام نمی دن..حالا باز یعنی چی؟یعنی اینکه ...اینکه....اینکه...بی خیال بزار راحت باشیم با هم، تصمیم گرفتم دیگه یه روز در میون آپ کنم(شما:آره جونه عمت....)

راستش تا قبل از عید در گیر مراسم نامزدنگ بودیم....حالا هم در گیره مراسم عقد.درس و دانشگاه رو هم بزار کنارش..حالا خدا وکیلی خودتون قضاوت کنید..وقتش میشه؟..وقت وبلاگ نویس رو می گم... می دونید سال گذشته سال پر ماجرایی بود واسه من.سالی به این پر ماجرایی ندیده بودم به عمرم..شده بودم مثل یه کشتی روی امواج پر طلاطم......هنوزم همونجوره..هنوز آروم نشده..و حالا حالا ها هم آروم نمیشه.به هر حال راهیه که باید رفت..مهم اینه که سالم برسم به مقصد.

عید امسال رو براتون توضیح بدم یه طور خلاصه:

سبزی پلو ماهی،مرد دو هزار چهره،عیدی کلان،مرده دو هزار چهره،عید دیدنی،کاشان،خانه ی عامری ها،خانه ی بروجردی ها،قطاب کاشان،نیاسر،آبشار نیاسر،مرد دو هزار چهره در کاشان،یه طرفه شدن اتویان کاشان و بسته شدنش به خاطر سیل،کرج،سیزده به در،وسطی و ......

خوش باشید.

 

 

  
نویسنده : شوکولا ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٥
تگ ها :


 

سلام سلام

با یک هفته تاخیر عید شما مبارک.

 

  
نویسنده : شوکولا ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٧
تگ ها :